X
تبلیغات
عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

 این روزها خیلی دلم میگیرد

نه ازتو

نه از او

و نه از دیگـــــــــــــــــــــران

فقط از دست خودم ناراحتم

روز به روز دارم داغون تر میشم اما  میدونم همه ی اینا تقصیر خودمه که این

داستان رو شروع کردم                                                                                    

هیچکس با من همدردی نکرد و نگفت که ممکنه آخرش تلخ تر از اولش                                 

باشه...                                                                                         

کشیدم

خط قرمزی که باید پیش از اینها می کشیدم...


دیگر سخت می شوم

نه تو و نه هیچ کس دیگر


نمی تواند به سرزمین من هجوم بیاورد و


تمام دار و ندار من را با خود به هیچستان ببرد...


در من انقلابی است

 
که انقراضش را هیچ گاه نخواهی دید...
...


دیگر تمام شد


تمام

حسـ ـ ـ ــ ـرت یعـ ـنے  روبـ ـرویـ ـم نشـ ـسته اے

و...

بـ ـاز خیـ ـسے  چـ ـشمانم را آن دسـ ـتمال خـ ـشک و بے  احـ ـساس پاک

کنـ ـد.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 21:30 توسط یاسی| |

از آدم هــآ بگــذر !

دلـَـت را گنده تــَر کن

نـ ـآراحتِ این نبـ ـاش

که چـ ـرا جاده ی رفاقــَـت با تـ ـو همیشه یکــ طرفه استــ . . .

مهــم نیست اگر همیشه یک طرفــه ای . . .

شــآد باش کــه چیزی کم نگذاشتـه ای

و بدهکــارِ خودت ، رفاقـت و خدایتــ نیستی . . .



از هــــمین جا بـــــــــــــــه تمام زندگیم میگــــــــــــمــــــ


خـــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــش دارم


دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم واســـــــــــــــــــــــــش یه ذره شده


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 20:52 توسط یاسی| |


آغــوش می خواهـــــم

نه مـــــ ـرد ... نــه زن ...

خدایــــــــــــــــــا زمین نمی آیی امشـــ ـب؟!!




ایـن روزهـا،

بـا تـو،

بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم،

حـرف دارم...


امـا مـجـالـی نـیـسـت تـا بـنـشـیـنـی بـه پـای ایـن هـمـه حـرف، 

دلـم تـنـگ اسـت،

فـقـط بـرای حـرف زدن بـا تـو... 


دیـگـر نـمـیـدانـم چـه کـنـم، یـا چـه بـگـویـم...

خـسـتـه ام،

کـمـی هـم بـیـشـتـر... فـراتـر از تـصـورت... 

سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش...


تـا بـه حـال نـمـیـدانـم،

دیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـای من را یـا نـه...؟

بـغـض فـرو خـورده در گـلـویـم

بـهـانـه گـیـری هـای دل بـی قـرارم

 و یـا...غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم،...


کـه بـه خـدا قـسـم،

هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد... 

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 23:22 توسط یاسی| |

 

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …

از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!

وقتی کســی جایت آمد …

دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….

میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !

و این است بازی باهــم بودن … !!!

 


چه خنده داره که ناز را میکشیم !


آه را میکشیم !



انتظار را میکشیم !



فریاد را میکشیم !



درد را میکشیم . . .



ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم . . . !!!

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 23:48 توسط یاسی| |

 باید امشب جور دیگر بنگریست

جور دیگر گونه ای دیگر گریست

و حالا من به آرامش خواهم رسید

اما بدون تو آرامشی که دیگران آن را به این نام میخوانند

اما من آن را فلاکتی میخوانم و بس

اینجا شادی برای من معنا ندارد

هنوز سردرگمم که آیا تورا فراموش کنم یا نه

آیا به امید روزی بنشینم که تو مرا میبینی یا نه

اینجا فقط تنهایی و غم و انتظار معنا دارد

تاریک است و بی روح

حتی پرنده ای در آن پر نمیزد

حتی صدای خنده ی کودکی شنیده نمی شود

فقط صدای ناله ی من گاه گاه بلند می شود

 که تو را می خواند بیا

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:7 توسط یاسی| |



من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من ، که خود افسانه می‌پرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم

ای سکوت ، ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو ، راهی داشتم

چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو ، گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می‌داشتم

زندگی پر بود از فریاد من!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:43 توسط یاسی| |

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه.. تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز.. ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز.. اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده.. که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من.. همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 23:38 توسط یاسی| |

 

 

این دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد … نمی‏دونم اون روز تو وجودم چی شد

نمیدونم چی شد که وجودم لرزید … دل من این حسو از تو زودتر فهمید

تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟ … چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟

بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟ … هر چی شد از حالا همه چیزش با تو!

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری

دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد … میدونستم خوبی ولی نه تا این حد

انگاری صد ساله که تو رو میشناسم … واسه اینه انقدر روی تو حساسم

منِ احساساتی به تو عادت کردم … هر جا باشم آخر به تو برمیگردم

دیگه دست من نیست بستگی داره به تو
بستگی داره که تو تا کجا دوستم داری
بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی
عاشق من بمونی منو تنها نذاری

برای غریبه ی آشنا

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 20:10 توسط یاسی| |

 
 تو که یادت نیست!...توی یکی از همون بهترین روزهای زندگیم بود!...
همون روزهایی که تعدادشون از انگشتهای یک دست هم کمتره!...
همون روزهایی که با تو بودم!...همون روزهایی که زندگی کردم!...
آره...توی یکی از همون روزها بود!...بعد از ساعت ها با تو بودن!...
وقت خداحافظی بود...سر آن خیابانی که اسمش رو هم نمیدونم حتی!...
با هم خداحافظی کردیم!...رفتی ولی من همونجا ایستادم...
ایستادم و رفتن تورو نگاه کردم...
دست کرده بودی تو جیب هات و آروم آروم دور میشدی...
نمیدونستی که من نرفتم!...
نمیدونستی که ایستادم و دارم نگاهت میکنم!...
برنگشتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی...
سرت رو انداخته بودی پایین و دور میشدی!...وای وای وای!!...نمیدونستی که
چقدر زیبا بودی!...چقدر زیبا راه میرفتی!...
چقدر زیبا کرده بودی تمام آن پیاده رو و تمام آن خیابان و حتی تمام اون شهر رو!
یکم که دور شدی بهت زنگ زدم!...
گفتم من نرفتم و سر خیابان ایستادم و دارم نگاه میکنم رفتنت رو!...
یادم رفت بهت بگم ولی!...یادم رفت بگم که همونجا،درست همونجا من "دوباره" عاشقت شده بودم!...
یادم رفت بگم که عشقم بهت دوبرابر شده بود!...یادم رفت!...
حتی یادم رفت بگم که هیچ کس به زیبایی تو راه نمیره!...
یادم رفت بگم که هیچ کس نمیتونه مثل تو با هر قدمی که بر میداره،تمام وجود من رو به لرزه بیاندازه!!...
اون روز وقتی داشتی میرفتی و دور میشدی،میدونستم که هنوز مال منی!...
میدونستم که دوستم داری...میدونستم که به محض اینکه برسی به خونه به من زنگ میزنی!...
اون رفتن کجا و این رفتن کجا!...
این رفتن لعنتی که برگشتی نداره کجا!...همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای راه رفتنت هم تنگ شده!...
همه ی اینها رو گفتم تا بگم دلم برای زندگی کردن تنگ شده!...دلم برای اون دخترکی که زمانی دوستش داشتی تنگ شده!...دلم تنگه عشقم!!...دلم...!
 
نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:39 توسط یاسی| |

 

 

 

 

حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره

منم و گریه ممتد نصف شب و دلم میگیره

حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش

بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره

که داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو

فکرم بی تو داغون و خستست کاش یره از یادم اون صداتو

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه

منم و این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره

منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

عذابم میده این جای خالی زجرم میده این خاطراتو

فکرم بی تو داغون و خستست کاش یره از یادم اون صداتو

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 20:40 توسط یاسی| |

 


 


از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم


ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه گم نشوم


تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي


پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري


در راه عشقي پاک تر و صادقانه تر  ، زيرا كه من و تو ما شده ايم


پس نگذار زمانه ی بيرحم دلهايي را كه ز هم جدا نشدني است را به درد آورد


دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم


چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي به سر بردم


چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم


پس تو اي سخاوت آسماني من


مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم



نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 21:46 توسط یاسی| |

 

 

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم ،

گاه يک نغمه آنقدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم ،

گاه يک نگاه آنچنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند ،

 گاه يک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

 

ي اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه بيمار من ، اي غم ، تو هم لذت ببر از اين همه آزار من

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 15:10 توسط یاسی| |

هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن! هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن!! هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن!!! هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن!!!! هر چي آرومتر باشي فکر ميکنن آدم ضعيفي هستي!!!!! هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو ميخورن!!!!!! هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن ! .. معلوم نيست تو اين دنياي بزرگ چي كار كنيم كه همه از همديگه خوششون بياد !!

 

 

 

Love is a way that I help you on it to be more near to your fact not to what I want.

 

 

Your love in my heart doesn’t have rest, you don’t worry about yourself be worry about my tiredness, I am your gaga everyday to late hours at night.

 

It told me grief of stories so that I forget grief of time. (Of mine)

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 21:32 توسط یاسی| |

 

 

خیلی سخته که واسه کسی بمیری ولی اون قبولت نکنه
 خیلی سخته که عاشق کسی باشی ولی باهات نمونه
خیلی سخته که از پیشت بره . بره تا فرداهای دور
خیلی سخته که عشقت بره سفر. که عشقت بدون تو بره سفر
خیلی سخته که عاشق باشی. عاشق بمونی. عاشق زندگی کنی. ولی مرده باشی
خیلی سخته که بمیری. بمیری بدون عشقت. با یاد عشقت. با رویای عشقت. با آرزوی عشقت
خیلی سخته که مجبور بشی با عشقت خداحافظی کنی
خیلی سخته که دلت بشکنه. خیلی سخته که دلت بشکنه و تیکه های شکسته اش لگدمال بشه
 خیلی سخته که باهات باشه ولی تو دلش جای دیگه باشه
خیلی سخته که عاشق خنده های یکی باشی و برات نخنده
خیلی سخته که دیوونه ی چشاش باشی و دیگه نتونی چشاشو ببینی.
خیلی سخته که دیوونه ی چشاش باشی و مجبور شی قبول کنی که چشاش  دیگه مال تو نیست. خیلی سخته که بخوای قبول کنی که چشاش از اول مال تو نبوده.
خیلی سخته که یه مدت طولانی به انتظار دیدارش باشی. بعد حتی خدا هم نخواد ببینیش
خیلی سخته که حداقل واسه خداحافظی با عشقت کلی حرف آماده کنی که بهش بگی. اما تو بهترین موقعیت برا
 ولی هر روز بیشتر عاشق عشقت بشی و همه چیز تازه شروع شده باشه.
خیلی سخته که فکر کنی که عشقت به فکرت نیست
خیلی سخته که فکر کنی که عشقت تنها مونده. خیلی سخته که فکر کنی که عشقت غصه میخوره و همدمی نداره
خیلی سخته.............................

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:42 توسط یاسی| |

 
 
 
مهربانم     تویی

                       زیبایم     تویی

                                           محبوبم     تویی

                                                                 نازنینم     تویی

                                                                                      بهترینم     تویی

یگانه ترینم     تویی

                          وجودم     تویی

                                            هستی ام     تویی

                                                                     قلبم     تویی

                                                                                      باوفایم     تویی  

دردم     تویی

                     درمانم     تویی

                                            جانم     تویی

                                                                 غرورم     تویی

                                                                                      مرحمم     تویی

زندگیم     تویی

                   محراب دلم     تویی

                                     عبادتگاه جانم     تویی

                                                             آسمان عمرم     تویی

                                                                                   خورشیدم     تویی

بهار زندگیم     تویی

                         عشقم     تویی

                                              فریادم     تویی

                                                                  سرنوشتم     تویی

                                                                                       آرزویم     تویی

آرامشم     تویی

                      تکیه گاهم     تویی

                                                قدرتم     تویی

                                                                   یاورم     تویی

                                                                                     همدمم     تویی

همرازم     تویی

                      پناهم     تویی

                                            داورم     تویی

                                                                 نگینم     تویی

                                                                                        باورم     تویی

نجاتم     تویی

                      نوایم     تویی

                                           خیالم     تویی

                                                                 نیازم     تویی

                                                                                      فروغم     تویی

توانم     تویی

                   پروازم     تویی

                                        آسمانم     تویی

                                                                  رفیقم     تویی

                                                                                      پیمانم     تویی

صنایم     تویی

                     نگارم     تویی

                                          دلدارم     تویی

                                                                 دلبرم     تویی

                                                                                      ناله ام     تویی

دیده ام     تویی

                     گریه ام     تویی

                                       خنده ام     تویی

                                                            ستاره ام     تویی

                                                                                     شرابم     تویی

 

بیا که من . . .

            به مهربانیت  

                به آرامشت  

                    به وفایت 

                        به غرورت

                            به بهارت  

                                به قدرتت 

                                    به یاد رویت 

                                        به فروغت    

                                            به خنده ات  

                                                به همرازیت

                                                    به همدردیت

                                                                  از همه محتاج ترم . . .

 

بیا و آغوش گرمت را برای همیشه برای آرامشم باز کن . . .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:1 توسط یاسی| |

Design By : nightSelect.com